تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب را دزدیمباغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکو تو رفتی و هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرامخش خش گام تو تکرار کنانمی دهد آزارمو من اندیشه کنان غرق این پندارمکه چراخانه کوچک ما سیب نداشت...همیشه تو این فکرم که چرا ؟؟؟؟؟چرا به همین سادگی رفتی ؟؟؟؟؟اصلا چی شد یهو رفتی ؟؟؟؟؟چی ش
برچسب:
نویسنده: مانی رضاپور
تاريخ: سه
شنبه
7 شهريور
1396 ساعت: 2:33